گاهی...

ژولیده می بینم درختانِ سرت را

باید یکی جارو کند دور و برت را

بوی نفس هایت چرا دودیست؟ ای وای

بگذار تا یک شب ببینم مادرت را!

یک دست را در جیبمان کردی، نگفتی

اسرار نا پیدای دست دیگرت را

گاهی برایم بلبلی آوازخوانی

گاهی برویم می گشایی عرعرت را

اینجا پر است از مردی و نامردی انگار

بگشوده ای بر هر کس و ناکس درت را

تن پوش نارنجی به تن، می آیم ای شهر

باید بشویم بند بند پیکرت را...

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
حقدوست

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] سلام دوست گرامي. اين پيام، در حکم کارت دعوتيست محضر شما عزيز. خوشحال خواهم شد در کلبه خود در خدمت شما باشم. مطمئنا مطالب متنوع وبلاگ، مورد نظر شما قرار خواهد گرفت. منتظر حضور و نظرات ارزشمند شما گرامي هستم. موفق و منصور باشيد. http://bia2mofid.persianblog.ir [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

صاحب العین البصیره(حبیب)!!

سلام حقیقتا که "قصه هایم هایم هایم قصه های رفته از یاد است..." خیلی جالب بود... دو طرف رو خیلی خوب اومدید...

ابراهیمی اُرموی

برادر یه کم هم از ولایت شعر بگو

ابراهیمی اُرموی

این چه وضعشه؟ چرا نظر من با پرچم آمریکای ملعون نمایش داده شده