قصه هایم قصه های رفته از یاد است...

مهاجر...
نظرات ()

کم کم تمام خانه ام را می فروشم

مرغی رهایم لانه ام را می فروشم

من راهی زیباترین شهر فرنگم

زیبایی کاشانه ام را می فروشم

هرکس که بغضی در گلو دارد بیاید

قبل از پریدن شانه ام را می فروشم

ای آنکه موی چانه ات کم پشت مانده

موهای دور چانه ام را می فروشم

باید به فکر مستمندان نیز باشم

یارانه ی ماهانه ام را می فروشم

همسایه ام جاسوس غربی هاست نامرد

همسایه ی بیگانه ام را می فروشم

من راهی زیباترین شهر فرنگم

من راهی ام پس خانه ام را می فروشم...




:: برچسب‌ها: لاطائلات آن مرحوم (طنز), مهاجرت, غزل, طنز
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩٥/٦/٩
زمان : ٩:٤٦ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.