قصه هایم قصه های رفته از یاد است...

مسافر...
نظرات ()

می کشم آه و نگاهی سوی در دارم ولی...

بارها گفتی "من از حالت خبر دارم" ولی...

رفتی از دستم مسافر، مقصدت اما کجاست؟

چند سالی می شود قصدِ سفر دارم ولی...

آن شبِ با هم نشستن را به یاد آورده ام

گفتم "امشب در اتاقم قصرِ زر دارم" ولی

حسِ یک فرزندخوانده در درونم رخنه کرد

او که می گوید "ببین من هم پدر دارم" ولی...

دستِ عقلم سوخته، هر روز می نالد که من

دست ازین معشوقِ زیبا روی بردارم ولی...




:: برچسب‌ها: غزل (عاشقانه), مسافر
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩٤/٤/٢٤
زمان : ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.