قصه هایم قصه های رفته از یاد است...

بیا بنگر...
نظرات ()

میان بغض هایم از حریرستان گیسویت

به دست چشم هایم خوشه ای می چینم آرام

و شب هنگام با دستِ خیالم

همان دستان خسته

ببافم جامه ای اندازه ی قلبِ شکسته

بیا بنگر چه رنگین است این جامه

چه خونین است این جامه

بیا بنگر...

بیا یک نیمه شب مهمان من باش

بیا و جان من باش

بیا بنگر که می بافم

به شوقِ آنکه یک شب من

ببافم تا سحرگاهان

حریرستان مویت را

بیا بنگر...




:: برچسب‌ها: نیمایی (عاشقانه)
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
زمان : ٦:٤٠ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.