قصه هایم قصه های رفته از یاد است...

غزل رضوی
نظرات ()

غزلی رضوی از زهرا بشری موحد. غزلی سرشار از احساس و عاطفه:

 

بر شانه های ضریحت تا می گذارم سرم را

انگار می گیری از من غوغای دور و برم را

حرفی ندارم به جز اشک، نه حاجتی نه دعایی

دست شما می سپارم این چشم های ترم را

من از جوار کریمه از شهر بانو می آیم

آقا بگو می شناسم همسایه ی خواهرم را

عطر هوای رواقت آهنگ هر چلچراغت

نگذاشت باقی بماند بغضی که می آورم را

حتی اگر دانه ای هم گندم برایم نریزی

جایی ندارم بریزم جز صحن هایت پرم را

هر بار مشهد می آیم انگار بار نخست است

هی ذوق دارم ببینم گلدسته های حرم را

 

نکته: با اضافه کردن بیت "من از جوار کریمه..." این غزل برای اهالی شهر مقدس قم گواراتر شده است.




:: برچسب‌ها: غزل (آیینی)
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
زمان : ٤:٥٦ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.