قصه هایم قصه های رفته از یاد است...

شهر مردگان! (چند قدم در هوای روشنفکریِ بی سر و ته)
نظرات ()

شب بود و ترس از آسمان می ریخت ابری

بر نعش دنیا ابرها چون سنگِ قبری

می خواند بادی در گلوی بادگیری

بر شیشه می زد دست های بید پیری

می خواند باد و سایه ها در رقص خاموش

درهای خانه جیرجیرک های مدهوش

من در اطاق تنگ خود تنهای تنهای

چون زورقی درگیر با امواج دریا

با بانگ لرزان، سخت فریادی کشیدم

دیوانه وار از خانه ام بیرون دویدم

دنیال نای گرمی و حالی، نوایی

دنبال نامی یا نشان از آشنایی

اما چه سودی! شهر خالی خانه ها نیز

مثل بهارِ خفته در تابوت پاییز

خاموشیِ ترس آوری در داد و بیداد

در کوچه برگی خشک می پیچید بر باد

بر خانه ها بر کوچه بر هر بوته هر برگ

پاشیده بود انگار دستی گردی از مرگ

هر خانه ی این شهر را در می زدم من

گویا به قبری سخت پیکر می زدم من...

من ماندم و یک شهر پوشالی، شبانه

آیا خدایا باز برگـــردم به خانه؟

آیا سکوت شهر را امشب شکستم؟

مانند این دیوار ها من نیز هستم؟

یا من هم -ای فریاد- مانندِ اهالی

کاشانه ام صد سال و اندی مانده خالی...

 

توضیحات:!!!!!!




:: برچسب‌ها: مثنوی, مردگان, شب
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩٥/۳/٢۳
زمان : ۸:٠٢ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.