قصه هایم قصه های رفته از یاد است...

کمی شبیه شعر
نظرات ()

میدانم که با گرم شدن بازار شبکه های اجتماعی، بازارچه ی وبلاگ نویسی کساد است، اما بنده ی عاجز، مثل پیرمرد بقالی که با آمدن فروشگاههای زنجیره ای هنوز به چهارقلم نخود و لوبیای خودش دلخوش است، به وبلاگم دلخوشم. پس به یاد مشتریان قدیمی و  به امید میهمانات جدید، دوباره دکان داری میکنم. 

جملاتی از ذهن دیوانه و درگیر من که هرگز ردای فاخر شعر به تن نخواهد کرد:

 

ای سر به زیر من؛

انگار سنگ فرش های خیابان هم از من زیباترند، به چه نگاه می کنی؟

------------------------------

به هرجا و هرچه نگاه می کنم تو را می بینم؛

نکند مثل سرابی که می بینمش اما نیست،

تو هم واقعیت نداشته باشی...!

------------------------------

من هیچم؛

ای که برای با من بودن می جنگی به یاد داشته باش،

که حاصلِ ضرب در من شدن، مثلِ من شدن است... من هیچم!

------------------------------

میدانی چرا باران غمگین است؟

چون همیشه در زدن هایش بی جواب می ماند!

ای باران؛

اینقدر به در و پنجره نکوب، در خانه های این شهر کسی زندگی نمی کند!

------------------------------

ای که در دریا افتاده ای؛

چرا دست و پا میزنی؟!

نترس،

آب مایه ی حیات است...




:: برچسب‌ها: کوتاه نوشت, طنز, شبیه شعر
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩٤/٩/۱
زمان : ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.