قصه هایم قصه های رفته از یاد است...

کمی ای مرگ آهسته...
نظرات ()

کمی ای مرگ، آهسته

گمانم لیلیِ گمگشته ام چندی ست در راه است

اگر خندان رسید از آن سفر، آن راهِ طولانی

نمی دانم، نمی دانی

اگر ویرانه را از گردِ نومیدی نروبم من

وگر اسپند را بر کاگلِ دیوارِ مهمانخانه ی سردم

نکوبم من

چه خواهد شد؟

ولی من خار و خاشاکِ کنارِ خانه ام را

تیغ های رفته در پا و تنِ ویرانه ام را

زیرِ دستِ بوته ی آتش

نخشکاندم هنوز ای داد

اگر پایش به خاری...آه ای لیلی

چه خواهد شد؟

کمی ای مرگ آهسته

نپاشیدم هنوز از آبِ باران بهاری

روی خاکِ مرده ی کوچه

ز چاهِ پاک بالا دست هم آبی نیاوردم

که سر تا پا سماور، آن زلالِ غرقِ پاکی را

بگیرد سخت در آغوش

و با هم در بیامیزند تا آن دم

که فریادِ سماور از دلِ پستوی سرد و ساکت و خاموش

برخیزد

و یا آن تارهای شوم و بی آهنگ و سختِ تارتن

کز گوشه های دودیِ دیوارها

وحشت می آویزند باید

بر زمین افتند

کمی ای مرگ آهسته...

صدایی از درِ ویرانه وارد شد

کسی پشتِ در است انگار

که می خواهد بر  این بیمار

یک شب میهمان باشد؟

خدایا کیست این؟

یا مرگ یا لیلی...

 

 




:: برچسب‌ها: نیمایی (عاشقانه)
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩٢/٢/٢۸
زمان : ۱:٥٢ ‎ب.ظ
بلندی مکن...
نظرات ()

ای پریرخ؛

هرچند که من به چهره شب دارم و تو بر چهره ماه

اما بلندی مکن که ماه

بی شب

تکه سنگی بیش نیست...




:: برچسب‌ها: کوتاه نوشت
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩٢/٢/۱٠
زمان : ٦:٢٠ ‎ب.ظ
تا تو باشم...
نظرات ()


«تا تو باشم...»


خودم را بگیر از خودم تا تو باشم

چه خوش باشد آن دم که تنها تو باشم

دلارامِ من دل نــمی گیرد آرام

اگر کودکانه فقط با تو باشم

پر از می ترین جامِ هستی تو هستی

پرم کن که شاید دمی را تو باشم

من از یوسفم باید او باشم ای دل

نباشم اگر ای زلیخا! تو باشم

تو بسیار هستی درین شهر اما

دلم گفته من هم درینجا تو باشم

.

.

دلارام من خسته از من منم من

چه خوش باشد آن دم که تنها تو باشی...

 




:: برچسب‌ها: غزل (عاشقانه)
نویسنده : علی مویدی
تاریخ : ۱۳٩٢/٢/٤
زمان : ۱:۳٦ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.